راستش چند هفته ای است که وقتی که می رویم اونجا پارسا بی قراری می کنه و امروز هم مث هفته های قبل دوباره گریه کرد و من هم طبق معمول نتونستم جلوی خودم را بگیرم و ....
من هم تصمیم گرفتم از این به بعد پارسا را کمتر می برم بهشت مجتبی ... البته بعضی موقع ها خودش هم خیلی اصرار میکنه.
دیشب با پارسا رفتیم فروشگاه کورش که جدید باز شده
پارسا توی مسیر چند تا سوال ازم پرسید که نتونستم جوابش بدم
مثلا بابا خدا کیه و چرا مامان منو برده چرا فلانی را میشکنه یا چرا فلانی فلج به دنیا میاد و ....
وااااااااااای خدا من هم مونده ام از حکمتت و صبرت ....
خدایا خیلی خسته ام از همه چیز خسته ام
از انتظار... از روزهای بدون عشق .... از حادثه ... ازهمه چی بعضی موقع ها خسته میشم
خدا پارسا را می سپارمت به خودت
خواهشا خیللللللللللللللللی زیاد مواظبش باش
برچسب:
نویسنده: امیر کاشانی