نديدم بعد از آن ديگر طلوع شانه هايت را
دو چشمانت دو ماهى بود در تُنگ خيال من
ولى آخر گريزاندى دو ماهى رهايت را
و شايد دست هاشان تشنه تر بود
از نگاه من سراب جاده ها بردند با خود ردّ پايت را
چه بى تابانه خود را از تو پُر مى خواستم
اما نگاهم هر كجا گرديد خالى ديد جايت را
مسافر در غياب تو حضورت گرم تر مى شد
مرورى داشتم هر روز داغ ماجرايت را
روحت شاد عزیزم و یادت گرامی
برچسب:
نویسنده: امیر کاشانی